تبليغاتX
کودکانه




مادربزرگ
وقتي اومد
خسته بود

چار قدش و
دور سرش
بسته بود

صداي كفشش كه اومد
دويدم

دور گُلاي دامنش
پريدم

بوسه زدم روي لُپاش
تموم شدن خستگي هاش


شاعر : افسانه شعبان

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:17 توسط لعیا کوچولو |


 چرا هیچ کس نظر نمی ده؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 23:9 توسط لعیا کوچولو |


مهربانتر از مادر
مهربانتر از بابا
مهربانتر از آبي
با تمام ماهيها

مهربانتر از گلها
با دو بال پروانه
مهربانتر از ابري
با گياه،با دانه

مهربانتر از خورشيد
با گل و زميني تو
تو خدا،خدا هستي
مهربانتريني تو


شاعر : افسانه شعبان نژاد

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:24 توسط لعیا کوچولو |


قاصدك، راست بگو
از كجا آمده‌آي؟
با چه پيغام خوشي
نزد ما آمده‌اي؟

اي كه بر اسب نسيم
مي‌شوي نرم سوار
مي‌كني با دل شاد
همه جا گشت و گذار

همه در خانة خود
مي‌پذيريم تو را
مي‌دويم از پي تو
تا بگيريم تورا
ولي از بس سبكي
مي‌روي با نفسي
خوش نداري كه خورد
بر تنت دست كسي

هست تا اسب نسيم
روز و شب در سفري
مي‌روي كوي به كوي
قاصدي خوش خبري


محمود كيانوش
__________________

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 23:15 توسط لعیا کوچولو |


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از بین تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه؟ کودک گفت:
اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم واینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد: من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها نمی‌دانم. خداوند گفت:

 

 فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژهایی را ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: فراشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد وبه تو یادخواهد داد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده‌ام که در
زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فراشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد گفت: فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه باز گشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سئوال دیگر از خدا پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم، نام فرشته ام را به من بگو!؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی اورا ناجی صدا کنی …

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 23:5 توسط لعیا کوچولو |